{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p17

او یونا را محکم به سینه‌اش چسباند، طوری که انگار می‌خواست با ضربانِ قلبش، او را از آن کابوس نجات دهد. «پرنسس کوچولوی من… من اینجام. آروم باش… لینو پیشته. خبری نیست. من نمی‌ذارم کسی بهت آسیب بزنه… چشمات رو باز کن پرنسس…»مینهو با صدای لرزان و مهربانی که فقط برای یونا داشت، مدام در گوشش زمزمه می‌کرد. او موهای بلند و مشکی یونا را به سمت بالا زد و با دستش، آن‌ها را نوازش می‌کرد و با دست دیگر، او را محکم‌تر در آغوش می‌کشید.یونا برای حدود دو ساعت، در آغوشِ مینهو بود. او فقط گریه می‌کرد. گریه‌هایی که انگار تمامِ سال‌های تنهایی و ترسِ او را با خود می‌بردند. مینهو ذره‌ای از جای خود تکان نمی‌خورد. او حتی اگر تمامِ شب را هم باید در همان وضعیت می‌ماند، می‌ماند.بنگچان، در گوشه‌ی اتاق، ایستاده بود. او در ابتدا فقط به خاطرِ همکاری، در آنجا حضور داشت، اما حالا… او تماشاگرِ چیزی بود که هیچ‌وقت در دنیای مافیا ندیده بود. او می‌دید که مینهو، آن مردِ آهنین و بی‌رحم، چطور در برابرِ لرزشِ دست‌های یک دختر، در هم می‌شکند. او می‌دید که چطور مینهو با هر بارِ درهم‌کشیدنِ دندان‌های یونا، خودش را آزار می‌دهد.بنگچان با خودش فکر کرد: «پس برای اینه… برای اینه که اینقدر مراقبشی. اون فقط یه خواهر نیست… اون تمامِ دنیای توئه.»اما چیزی که بنگچان را بیشتر به لرزه انداخت، چیزی بود که در وجود خودش حس می‌کرد. وقتی یونا با صدای ضعیفی ناله می‌کرد یا وقتی بدنِ کوچکش از شدتِ لرزشِ حمله عصبی، میلرزید، بنگچان حس می‌کرد قلبش به شدت فشرده می‌شود. یک دردی مبهم، مثلِ یک تیغِ نازک، در سینه‌اش می‌چرخید.او با خودش گفت: «نه… این فقط ترحم به یه موجودِ آسیب‌دیده‌ست. من رئیسِ یاقوت سیاهم، من برای احساساتِ این‌جور آدم‌ها وقت ندارم. این فقط… فقط یه حسِ وظیفه‌ست.»اما در اعماقِ وجودش، او داشت دروغ می‌گفت. او داشت انکار می‌کرد که هر بار، نگاهش ناخودآگاه به سمتِ آن موهای مشکی و آن چهره‌ی بی‌دفاع می‌رود. او داشت انکار می‌کرد که جذبِ آن روحِ پاک و در عین حال، زخمی شده است.سرانجام، بعد از ساعت‌ها، آرامش به تنِ یونا برگشت. او در حالی که هنوز از شدتِ گریه خسته بود، در آغوشِ مینهو به خوابِ عمیقی رفت. مینهو، با چشم‌های خمار از بی‌خوابی، نگاهی به بنگچان انداخت. نگاهی که می‌گفت: «نمی‌خوام هیچ‌کس، حتی تو، به این آرامش آسیب بزنه.»بنگچان سرش را پایین انداخت و در سکوتِ اتاق، تنها صدای نفس‌های آرامِ یونا شنیده می‌شد؛ نفس‌هایی که حالا، در این عمارتِ دورافتاده، تنها دلیلِ زنده ماندنِ مینهو بود.
دیدگاه ها (۰)

p18

p16

p15

p9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط